فرشته ای به نام آرشیدا
فرشته ای به نام آرشیدا
لحظات ناب کودکی آرشیدا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 آذر 1395 و ساعت 12:27 توسط عمه فروغ |

       فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

 

آدرس پیج آرشیدا در اینستاگرام:

  arshida1392.sدانلود او جی اینستاگرام OGInstagram+ 7.12.0 برنامه اینستاگرام پلاس اندروید اندروید

 


موضوع : | بازدید : مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 13 دی 1395 و ساعت 18:20 توسط عمه فروغ |

غنچه زیبای باغ زندگی سلامقلب

سلام به تو نوگلکم که دیرزمانی نیست که در باغ زندگی به گلی شکفته و کامل تبدیل میشوی...امروز برای تو مینویسم برای آن روزهایی که چندان هم دور نیست.

نوگلکم دلم میخواهد که همیشه در زندگی قدردان باشی.قدردان خودت و تمامی داشته هایت...که به راستی چیزی بهتر از قدردانی نیست .قدردان باش که چه بسیار هستند آن هایی که آرزومند همین داشته های ما هستند.قدردان که باشی و ارزش خودت و داشته هایت را بدانی آن زمانست که دیگران هم ارزش تو را درک میکنند .قدردان که باشی حداقل حاصل آن حس رضایت و آرامشی هست که درون آدمی شکل میگیرد...قدردان که باشی شکرگزار میشوی،شکرگزاریی که در پی حس رضایت از زندگی حاصل میشود . شکرگزاری از خالق زیبایی ها که باز هم به آرامشت می افزاید.

گل خوشرنگ بهارم،دلم میخواهد که همیشه قدرشناس باشی ،قدرشناس همه کسانی که حتی کوچکترین محبت ها را به تو میکنند دلم میخواهد که همیشه قدر این افراد را در زندگیت بدانی.

 دلم میخواهد  که  در همه لحظه های زندگی سرزنده باشی و پر از شور و شوق زندگانی که بسیار هستند انسان هایی که به ظاهر زنده اند اما در درون نیستند... دلم میخواهد که لحظه های زندگیت را با لذت زندگی کنی و اسیر روزمرگی ها و تکرار مکررات نشوی...دلم برایت دنیایی میخواهد پر از عشق به زندگی و حیات...نوگلکم،زندگانی پر از زییایی هایی هست که گوشه ای از عظمت الهی هستند اما تنها کسانی از این زیبایی ها بهره میبرند که نگرش زیبایی داشته باشند...غنچه زیبای من،دلم میخواهد که نگرش تو به زندگی نیز چون این دسته افراد باشد و همیشه هم سو با این افراد مسیر زندگیت را طی کنی... و در پایان به امید عاقبت به خیر شدن تو نوگل باغ زندگی قلب

و بار دیگر، ای نوگل زیبای من،فراموش نکن  که زندگی گوهری گران بهاست...قدر تک تک لحظه هایش را بدان.

آرزومند آرزوهای توام و خواستار بهترین ها برایتمحبت

 

و یا به بیان مهدی سهیلی عزیز...

خویش را خوار مبین

آری ای دخترکم

ای سراپا الماس

قیمت خود مشکن

قدر خود را بشناس

قدر خود را بشناس

 

پی نوشت:گاه تلنگری کوچک آدمی را به تامل وامیدارد.

 

 

 


موضوع : دلنوشته | بازدید : 8 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 6 دی 1395 و ساعت 14:06 توسط عمه فروغ |

هر کس دنیای منحصر به فرد خودش رو داره تو هم از این قضیه مستثنی نیستی و دنیای کودکانه های خاص خودت رو داری...از همون اول تقلید از ما و انجام کارهای بزرگتر از سنت رو به کارهای مناسب با سن خودت ترجیح میدادی...مثل این روزها که خواهری چشم هاش رو لیزر کرده و حالا تو با هر بار قطره انداختن اون میخوای که در چشمت قطره بندازی یا این که مثل اون میگی که چشم هات رو لیزر کردی،مراقب باشید دستتون به چشم هام نخوره که لیزر کردم و این که چراغ ها رو خاموش کنید چشم هام رو اذیت میکنه، لیزر کردم....یا زمانی که عمه ام  با ماسکی بر روی صورتش به خونمون میاد و تو وقتی میبینی که ماسک نداری که مثل اون بزنی از شدت ناراحتی این که نمیتونی مقابله به مثل کنی با لحنی پر از گله و شکایت همه رو به جز اون آبجی خودت خطاب میکنی....و خیلی کارهای مشابه به این ها...

همیشه حرف هات رو رُک میزنی و اهل در پرده سخن گویی نیستی...مثل همین چند شب پیش که شام رو دعوت یکی از همسایه هامون که به تازگی از کربلا برگشته بودند،بودیم و تو هم در کنار سایر  افراد دعوت شده ها در حال شام خوردن بودی که به یکباره رو به میزبان میگی که چقدر غذاتون تند هست!!شاکی....و هزاران هزار موارد مشابه دیگه....

خیلی کنجکاوی و عاشق پرسیدن هیچ وقت از پرسیدن سوالاتت دست برنمیداری و تا وقتی که جواب درست و حسابی نگیری قانع نمیشی... با بابا به نانوایی میری و وقتی که عرق چین رو بر گردن شاگرد نانوایی میبینی ازش علت این کار رو میپرسی و پس از فهمیدن علت این کارش رو به شخصی که در کنار دخل نانوایی ایستاده میکنی و از اون میپرسی پس تو چرا نداری؟.....و سوالی که این روزها مدام میپرسی این هست که چطور میشه به داخل تلویزیون رفت؟؟متفکر...و سخت ترین سوالاتت سوالاتی هست که از خدا میپرسی ...خدا کیه؟خدا کجاست؟؟...و هنوز به سوالت پاسخ نداده سوال جدیدی میپرسی...

هیچ وقت خودت رو بچه فرض نمیکنی و همیشه اصرار داری که خودت رو بزرگ نشون بدی و با تاکید میگی که من دیگه بزرگ شدم...منم میتونم این کارها رو انجام بدم....مثل وقت هایی که با بابا و مامان به خونه ما میایین حتما باید سر کوچه پیاده بشی و بقیه مسیر رو پیاده بیای وقتی که  به خونمون میرسی همون اول شروع میکنی به تعریف کردن این که خودم تنهایی به خونتون اومدم و کلی هم از این کارت خوشحالی و بسیار حس بزرگ شدن بهت دست پیدا میکنه...

همه این ها در کنار بازی ها و کارهای کودکانه ات دنیای کودکانه این روزهای تو رو تشکیل داده...دنیای شیرین کودکی تو که خودت پس از انجام این کارها پر از شور و شوق و هیجانیمحبت...و در پایان آرزوی من این است که پر باشد دنیایت همیشه پر از این حس های شیرین کودکیمحبت



ادامه مطلب...
موضوع : حرف های شیرین | بازدید : 24 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 آذر 1395 و ساعت 12:31 توسط عمه فروغ |
  • با شروع مدارس مامان شنبه تا چهارشنبه صبح ها سرکار هست و تو این تایمی که مامان سرکار هست اکثر اوقات خونه ما هستی تا مامان  ظهر از سرکار برگرده تو معمولا ناهارت رو خوردی و گاهی وقت ها هم که نخورده باشی مامانم سهم غذای تو و مامانت رو آماده میذاره که با خودتون به خونتون ببرید...حالا بحث سر وقت هایی هست که شما ناهار خوردی و مامان میاد دنبالت اون وقت هاست که اگه مامانت نیاد و خونمون غذا بخوره شروع به گریه میکنی که حتما تو هم باید غذا بخوری البته بعضی وقت ها مامانم غذاش رو از قبل آماده میکنه و اون وقته که همین که مامانت میرسه مامانم رو صدا میزنی تا غذا رو  بیاره خلاصه تا وقتی که غذا رو نگرفتی راضی نمیشی...راضی نمیشی که خودت ناهار خورده باشی و مامان گرسنه باشه...یه همچین دختر مهربون و عشق مامانی داریم مابغلمحبت

 

  • در حالی که مامانم داره ناهارت رو بهت میده و میخوری یه دفعه ای بهش میگی:میخوام زن بشمخجالت  در جواب مامانم که ازت میپرسه که با کی میخوای ازدواج کنی؟میگی که:یه مردی من و دیده و به مامانم گفته....مامانم و بابام هم راضی هستندتعجب(تا اونجایی که من میدونم این  ماجرا صحت نداره)مامانم ازت میپرسه میخوای ازدواج کنی از آقا جونت هم اجازه گرفتی؟نه ازش خجالت میکشمخجالت......و بعد هم مامانم برات توضیح میده که اگه میخوای زن بشی باید کار کنی..غذا درست کنی ...ظرف بشوری...تا به خیال خودش از تصمیمت منصرفت کنه اما تو مصمم میگی که من میخوام زن بشمتعجب....این روزها مدام این جمله رو تکرار میکنیخندونک

 

  • خودت که ماشالله در طول روز مدام در حال حرف زدنی  ولی وای به حال ما  اگه حرفی بزنیم مخصوصا وقتی صحبتمون باب میلت نباشه اون وقت که بهمون میگی:چقدر حرف میزنی...یه کم زبونت رو استراحت بدهخنده

 

  • ازم میخوای که باهات بازی کنم...بازی دُزکاری...ازت میپرسم دُزکاری دیگه چی هست؟ میگی همین که من بدوم و تو هم دنبالم بدویسکوت...اینم یه بازی هست دیگه اختراع آرشیداچشمک

 

  • از شبکه جم جونیور از همون کارتون های مورد علاقت ...همون که خودت بهش ماشین انگلیسی میگی...یه سری حروف و کلمات انگلیسی یاد گرفتی  مخصوصا آیس کریم که تو اون رو آیس ریم تلفظ میکنی...در حال تکرار بارها و بارهای این کلمه ایی که خواهرم باهات حرف میزنه بهش میگی:وای چقدر حرف میزنی آهنگم رو خراب کردیشیطان


ادامه مطلب...
موضوع : حرف های شیرین | بازدید : 23 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 آبان 1395 و ساعت 10:16 توسط عمه فروغ |

میدونی چطور میگذره این روزهای ما؟

این روزها کارمون شده فقط از تو گفتن...مدام از هم پرسیدن درباره تو...سوالاتی که این روزها مدام از هم میپرسیم...امروز چی کار کرد؟امروز چی گفت؟یا حتی  وقتی که نیستی زنگ زدن و پرسیدن راجع به تو...این حالات فقط مختص خودمون نیست هر کی به خونمون میاد یا زنگ میزنه از اولین گفته هاش هست از تو گفتن...الان اونجاست؟چی کار میکنه؟دیگه چی ها میگه؟....و بارها و بارها تکرار کردن حرف ها و کارهای شیرینت برای همدیگه....

میبینی چی کار کردی با ما؟

شدیم دلبسته اتمحبت....شدیم وابسته اتمحبت...

شدی دنیامونمحبت...شدی شادی بخش لحظه هامونمحبت...شدی روح خونمونمحبت...

همه ی این ها رو از تو داریم....همه این دلخوشی ها و حال خوبمون رو....دنیای جدیدی برامون ساختی..دنیای به پاکی و شیرینی دنیای کودکانه ات....دنیای شیرینی که در چنین روزی 42 ماهه شدمحبت

 

شیرین عسلکم،42 ماهه شدنت مبارکجشنجشن



ادامه مطلب...
موضوع : ماهگرد, حرف های شیرین | بازدید : 38 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 مهر 1395 و ساعت 16:10 توسط عمه فروغ |

نازگلکم سلاممحبتچند روز قبل از رفتنمون به سفر از اداره با مامان تماس گرفتند که باید برای انجام یک دوره آموزشی چند روزه که در مشهد برگزار میشه به مشهد بره و این طوری شد که در حالی که فقط یه هفته از سفر برگشته بودیم بار دیگر و این بار به همراه مامان و بابا روز پنج شنبه 25 شهریور به مشهد رفتید . سفرتون این بار هوایی بود و برای تو جذابیت های خاص خودش رو داشت هر چند قبلا هم سوار هواپیما شده بودی ولی چون خیلی کوچیک بودی به یاد نداشتی بابا میگه که در کل مدت زمانی که در هواپیما بودید مدام ازش سوالات جورواجور در رابطه با هواپیما میپرسیدی.سوالسوال

در طول چند روزی که در مشهد بودید مامان از صبح تا عصر رو در کلاس بود و تو این ساعات رو با بابا میگذروندی خوشبختانه اردوگاهی که اداره در نظر گرفته بود در حیاطش پارک و کلی وسیله بازی موجود بوده که روزها رو اونجا کلی برای خودت بازی میکردی.چندین بار هم با مامان و بابا به حرم رفته بودید  و یک بار هم به همراه بابا به سرزمین موج های آبی رفتید.

بابا میگه ساعاتی رو که با اون میگذروندی مدام در حال شیرین زبونی بودی...چندتا آقا رو دور خودت جمع کرده بودی و براشون سخنرانی میکردی....ازت میپرسن کلاس چندمی؟ و تو میگی: کلاس سوم دبیرستانعینک

یا این که یه روز که بابا برای بازی به سراغ وسایل بازی داخل حیاط اردوگاه رفته بودید یه دختر رو میبینی که در حال تاب خوردن از میله بازی هست.شما هم همین که این دختر رو میبینی از بابا میخوای که اون هم شما رو ببره تا با اون میله تاب بخوری و بابا هم مخالفت میکنه چون خطرناک بودهنه که در همین حین یه پسر بچه میاد و به بابا میگه که  عمو امروز خواهرم رو اوردیم اینجا....شما هم همین که این حرف رو میشنوی(با وجود فاصله ای که از پسرک داشتی)سریع خودت رو بهش میرسونی و میگی هیــــــــــــــس!هیسهیس.....در حقیقت خیلی زود فهمیده بودی که پسرک میخواد بگه اتفاقی واسه خواهرش افتاده و شما هم از ترس این که بابا بعد از شنیدن حرف های اون پسر بهت اجازه بازی رو نده وادارش کرده بودی که چیزی نگهخندونک



ادامه مطلب...
موضوع : گردش،تفریح, سفرنامه | بازدید : 666 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد
درباره وبلاگ
"آرشیدا" به معنی خورشید درخشان آریایی ،فرشته ای که در یازدهمین روز از اردیبهشت ماه 92 زمینی شد آمد تا با طلوعش زین پس خورشید درخشان ما باشد. عزیزدلم،به امید درخششت در تمام مراحل زندگی
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 5 نفر
بازديدهاي امروز : 70 نفر
بازديدهاي ديروز : 481 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 1087 نفر
كل بازديدها : 108734 نفر

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.