عشق کوچولوم،آرشیداعشق کوچولوم،آرشیدا، تا این لحظه: 6 سال و 11 ماه و 5 روز سن داره

آرشـیدا، ✿‿ ✿ لـــبخنـد اردیبـهـشـت ✿‿ ✿

لحظات ناب کودکانه های آرشیدا

فقط به عشق تو...

 

 

                                   فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

 

آدرس پیج آرشیدا در اینستاگرام:

  arshida1392.sدانلود او جی اینستاگرام OGInstagram+ 7.12.0 برنامه اینستاگرام پلاس اندروید اندروید

 

نوشتن از تو قشنگ ترین کار دنیاس❤...

  گاهی با خودم فکر میکنم، رفتارا و کارای تو واقعا خاصن، یا این که به چشمای من این چنین، شش دونگ حواسم ناخودآگاه سمت توئه، انگار منتظر کوچکترین اشاره از توام، تا این بار، بیشتر و بیشتر و بیشتر از قبل دوست داشته باشم❤ . . 4 فروردین پر مناسبت هم از راه رسید...روزی که هم تولد باباس هم سالگرد عقد مامان و بابا...با کمک مامان کیکی به این منظور درست کردین و دورهمی کوچکی به دنبال اون... +اصلا انصاف نیس هیچ کی برای بابام کادو نخریده... دست به دامان پول های از پیش پس انداز کرده ات میشی...و داخل پاکت پول السا و آنایی ات جاسازیش میکنی... +بابا ببخشید پاکت پولم دخترونه است😊 +عمه همین 4 تا پول بسه؟(10،5،2...
12 فروردين 1399

جادوگر بدجنس!!!

  سکانس اول: قصه از اونجا شروع میشه که با یه پیج جدیدی که حاوی محتوای نمونه سوال برای کلاس اولی هاس آشنا میشم...یه صدایی توی ذهنم میگه همین خودشه😉...(آخه مدام میای و ازمون میخوای بهت سوال بدیم تا حل کنی)، باهات در مورد علاقه ات به حل سوالا مشورت میکنم...رضایتت رو که میبینم تصمیم میگیرم که عملیش کنم...  فرداش، باهام تماس میگیری و میخوای بیشتر از یک برگ نمونه سوال رو پرینت بگیرم و شب برات بیارم... . . سکانس دوم: خب دیگه این روزا تو اکثر خونه ها بساط شیرینی و نون پزی داغه...تو هم که کیف میکنی از این جور کارا...     اول خمیر رو میزاریم کف دست دایره ای می...
10 فروردين 1399

بهار اومد🌸،خوش اومد😍...

  آرشیدای قشنگم💋،  این بهار،وارد هفتمین بهار زندگیت شدی... دخترک بهاری خونه 😘، بهارت مبارک🍀🌸... بزرگترین تفاوت این بهار با سال های قبل حضور آدرینا کوچولو بود برامون... امسال سال تحویل ساعت 7 و 19 دقیقه و 37 ثانیه صبح روز جمعه 1 فرودین بود...روزی که با اومدنش وارد آخرین سال قرن هم شدیم... از شب قبل با کمک مامان سفره هفت سین پهن کردی...و کیکی که با نظارت مامان و کمک تو به این منظور فراهم شد... عصر  هم برای عیددیدنی به خونه آقاجون اومدی... . . چند روز این آهنگ مدام توی ذهنم پلی میشه... بهار اومد خوش اومد... باهاش عطر تو اومد یه فروردین خوش بو با احوال نو اومد... ...
6 فروردين 1399

دنیای شیرین کودکی❤

  لباس های جورواجور میپوشی...بلند و کوتاه...تا به تا... شال های رنگ رنگی مامان به سر... گاهی کیف به دست... گاهی دست به دامان گنجینه لباسای بچگی...گاهی لباس مامان به تن... صدایی که گاه بم... و گاه نازک میشه... میری بالای تخت...روبروی آینه اتاق...  و شروع میکنی به نقش آفرینی... سناریوهایی به کارگردانی،نویسندگی و بازیگری خودت... صحنه پردازی ها و خیالاتی که هنوز تموم نشده دیگری شروع میشه... خودت یکی...عکست توی آینه هم،همبازیت... ساعت ها باهاش حرف میزنی...ظرف غذا رو میبری و همونجا نوش جان میکنی... یه روز معلمی... و تصویر توی آینه شاگرد... یه روز مدیر...یه روز مامان...یه روز دکتر...یه روز فروشنده...   . ...
27 اسفند 1398

روزهای آخر سال...

  منچ باز ماهرم؛ بساط منچ این روزا به لطف وجودت تو هر لحظه و هر ساعت از روز پهنه... مهره های "زرد" رنگی که همیشه مالکیتش از آن توست... جِرزَنی هایی که تمومی نداره... تاسی که نشون دهنده عدد ششه... فاتح چهار خونه هدف پر از مهره های "زرد"رنگ... آواز شادی و سرور "من خوش شانسم"...  که، همه و همه سهم توست ❤     مدادرنگی هایی که مهمان دائمی فرش اتاقن... و دفتر نقاشی هایی که خالی از برگ سفیدن...     از رویش نصف و نیمهِ دو دندون انتهایی فک پایین،مهمونای جدید دهانت...تا رقص و پایکوبی تو به ا...
25 اسفند 1398

روزگار باسوادی...

  کتاب ریاضی رو میاری و از آخرین ورق شروع میکنی...اینجا باید چی بنویسم،اینا رو باید چطور حل کنم... یه جدول بکش،یه سمت بنویس ده تایی و سمت دیگش یکی....مثلث یا مربع بکش مثل خانم معلم تا من دسته بندی کنم... میشه برام سوال ریاضی طرح کنی تا حل کنم... کتاب فارسی به دستی و در حال خوندن درس های ناگفته معلم... میشه بهم کلمه بگین من بنویسم،و مینویسی..."شهر"...."شیرین"...دیگه حتی میتونم بنویسم "عزیز"... و "آبغوره" ای که تصور میکنی با نوشتن صحیحش به کامل ترین درجه دانش رسیدی😄... توی ماشینیم و تابلوخوانی های تو و فتحه و کسره و ضمه ای که جابه جا تلفظ میشن....   ...
15 اسفند 1398

"جوجو"ی من😘

  از وقتی که یادم میاد "جوجو" صداش میکنم❤️، ویوئو کال میزنه، مثل همیشه "جوجو"خطابش میکنم، میگه دیگه بلدم بنویسم "جوجو" سریع دست به قلم میشه تا حاصله این چند ماه پیوستنش به مهد علم و دانش را نشونم بده.... و خبر نداره چه حس قشنگی با این کارش بهم منتقل میکنه😍     "جوجو"ی قشنگ خودمی😘           ...
9 بهمن 1398