فرشته ای به نام آرشیدا

لحظات ناب کودکی آرشیدا

دنیای کودکانه های تو...

هر کس دنیای منحصر به فرد خودش رو داره تو هم از این قضیه مستثنی نیستی و دنیای کودکانه های خاص خودت رو داری...از همون اول تقلید از ما و انجام کارهای بزرگتر از سنت رو به کارهای مناسب با سن خودت ترجیح میدادی...مثل این روزها که خواهری چشم هاش رو لیزر کرده و حالا تو با هر بار قطره انداختن اون میخوای که در چشمت قطره بندازی یا این که مثل اون میگی که چشم هات رو لیزر کردی،مراقب باشید دستتون به چشم هام نخوره که لیزر کردم و این که چراغ ها رو خاموش کنید چشم هام رو اذیت میکنه، لیزر کردم....یا زمانی که عمه ام  با ماسکی بر روی صورتش به خونمون میاد و تو وقتی میبینی که ماسک نداری که مثل اون بزنی از شدت ناراحتی این که نمیتونی مقابله به مثل کنی ...
6 دی 1395

آرشیدا هم شیرینه و هم بلا...

با شروع مدارس مامان شنبه تا چهارشنبه صبح ها سرکار هست و تو این تایمی که مامان سرکار هست اکثر اوقات خونه ما هستی تا مامان  ظهر از سرکار برگرده تو معمولا ناهارت رو خوردی و گاهی وقت ها هم که نخورده باشی مامانم سهم غذای تو و مامانت رو آماده میذاره که با خودتون به خونتون ببرید...حالا بحث سر وقت هایی هست که شما ناهار خوردی و مامان میاد دنبالت اون وقت هاست که اگه مامانت نیاد و خونمون غذا بخوره شروع به گریه میکنی که حتما تو هم باید غذا بخوری البته بعضی وقت ها مامانم غذاش رو از قبل آماده میکنه و اون وقته که همین که مامانت میرسه مامانم رو صدا میزنی تا غذا رو  بیاره خلاصه تا وقتی که غذا رو نگرفتی راضی نمیشی...راضی نمیشی که خودت ناهار خورد...
1 آذر 1395

42 ماه عـــــــاشـــقـــی...

میدونی چطور میگذره این روزهای ما؟ این روزها کارمون شده فقط از تو گفتن...مدام از هم پرسیدن درباره تو...سوالاتی که این روزها مدام از هم میپرسیم...امروز چی کار کرد؟امروز چی گفت؟یا حتی  وقتی که نیستی زنگ زدن و پرسیدن راجع به تو...این حالات فقط مختص خودمون نیست هر کی به خونمون میاد یا زنگ میزنه از اولین گفته هاش هست از تو گفتن...الان اونجاست؟چی کار میکنه؟دیگه چی ها میگه؟....و بارها و بارها تکرار کردن حرف ها و کارهای شیرینت برای همدیگه.... میبینی چی کار کردی با ما؟ شدیم دلبسته ات ....شدیم وابسته ات ... شدی دنیامون ...شدی شادی بخش لحظه هامون ...شدی روح خونمون ... همه ی این ها رو از تو داریم....همه این دلخوشی ها و حال ...
11 آبان 1395

مشهد_شهریور95

نازگلکم سلام چند روز قبل از رفتنمون به سفر از اداره با مامان تماس گرفتند که باید برای انجام یک دوره آموزشی چند روزه که در مشهد برگزار میشه به مشهد بره و این طوری شد که در حالی که فقط یه هفته از سفر برگشته بودیم بار دیگر و این بار به همراه مامان و بابا روز پنج شنبه 25 شهریور به مشهد رفتید . سفرتون این بار هوایی بود و برای تو جذابیت های خاص خودش رو داشت هر چند قبلا هم سوار هواپیما شده بودی ولی چون خیلی کوچیک بودی به یاد نداشتی بابا میگه که در کل مدت زمانی که در هواپیما بودید مدام ازش سوالات جورواجور در رابطه با هواپیما میپرسیدی. در طول چند روزی که در مشهد بودید مامان از صبح تا عصر رو در کلاس بود و تو این ساعات رو با بابا میگذروندی خوشب...
14 مهر 1395

سفرنوشت_قسمت پایانی

زنجان-رختشویخانه از اینجا به بعد شامل مسیر برگشت سفرمون میشه.از اونجایی که از شمال کشور مسافت زیادی هست.مسیر برگشت رو به سه قسمت تقسیم کردیم.روز اول بعد از گذشتن از جاده اسالم-خلخال به سمت زنجان حرکت کردیم و نزدیک های غروب به زنجان رسیدیم.این مسیر تقریبا 7 ساعتی راه بود و شب رو اون قدر خسته بودی که بعد از حمام خیلی زود خواب رفتی. فردا صبح به قصد خرید به بازار زنجان رفتیم.اول به موزه مردان نمکی و بعد هم به بازار ،و پس از خرید به دیدن از موزه دیگری و بخش رختشویخانه اون رفتیم. حیاط رختشویخانه...و باز هم عکس های درخواستی شما  و داخل موزه ریختشویخانه... ...
12 مهر 1395

سفرنوشت_شمال

پنج شنبه صبح از همدان به سمت فومن حرکت کردیم.ظهر برای ناهار در قزوین توقف کردیم و عصر به فومن رسیدیم.از همون شب بارندگی شمال شروع شد و تمام سه روزی که در شمال بودیم بارون میومد.دو شب رو در فومن و یک شب رو در آستارا موندیم. فردا صبح از فومن به ماسوله رفتیم.اینجا هم ماسوله هست،ماسوله ای که بارش بارون  و به دنبال اون وجود ابرهای مه آلود زیبایی اش رو دوچندان کرده بود عکس درخواستی خانوم کوچولوی ما ....کلا چند روزی که سفر بودیم مدام این درخواست رو ازش میشنیدم و عسلکم در میان عروسک ها ظهر بخاطر بارش بارون مجبور شدیم به فومن برگردیم و بعد از خوردن ناهار...
10 مهر 1395

سفرنوشت_همدان

یکشنبه بعد از ظهر بعد از خوردن ناهار از خرم آباد راهی همدان شدیم و تا چهارشنبه رو در همدان بودیم.مسیر این دو شهر تقریبا 3 ساعتی راه بود.در بین راه چند دقیقه ای رو در کنار دریاچه گامسیاب توقف کردیم.گامسیاب یه دریاچه پر آب با آبی بسیار خنک بود   عصر به همدان رسیدیم.فردا صبح اول از همه به آرامگاه باباطاهر رفتیم. باباطاهر و بعد از باباطاهر هم به هگمتانه رفتیم.همگتانه ای که روزگاری محل  زندگی مردم بوده و اکنون فقط بخش کوچکی از اون در زیر خاک یافت شده.. بخش کوچک باقی مانده از هگمتانه.. و عسلکی که دیگه خسته شده هگمتانه-کلیسای گریگوری است...
31 شهريور 1395

سفرنوشت_خرم آباد

عشق کوچولوی قشنگم،سلام 6 شهریور به همراه مامان و بابات و  خواهرام راهی سفر شدیم.شما از چندین روز قبلش که شنیده بودی که میخوایم به مسافرت بریم هیجان زده بودی و مدام از سفر حرف میزدی. روز قبل از سفر هم خودت به تنهایی و به سلیقه خودت لباس هات رو برای سفر جمع کردی و علاوه بر لباس هات یه توپ سبز،یکی از عروسک هات و یار همیشه همراه این روزهات گلناز رو کنار وسایلت گذاشته بودی تا مبادا فراموششون کنی.در طول مسافرت خسته کننده ترین چیز برای تو ساعاتی بود که در جاده میگذشت مخصوصا که مسافت سفر طولانی بود و این مسئله باعث بهونه گرفتن تو میشد.روز اول صبح که حرکت کردیم حدودای 1 ظهر بود که به اهواز رسیدیم و پس از خوردن ناهار دوباره حرکت کردیم تا این ...
25 شهريور 1395

شدی آرامش کل این زندگی

         گاهی همه ی زندگی ات... در یک  "تو" خلاصه میشود... "تو" در خلوتم قدم میزنی و صدای پای "تو" می شود ملودی آرام ذهن من... هر ردی که از من بگیری به "تو" میرسد... "تو" می شوی دنیای من... "تو" می شوی همه ی من...   13 مرداد..صبح با دیدن پستی در اینستاگرام مبنی بر این که نمایش تئاتری عصر همان روز برگزار میشه تصمیم به رفتن اون تئاتر با آرشیدا گرفتم.عصر همان روز پس از هماهنگ کردن با مامان و بابا از اونجایی که اونها قصد رفتن به دندانپزشکی رو داشتند با شنیدن...
20 شهريور 1395

مینویسم "آرشیدا"،بخوانید "عشق"

هنگام سخن گفتن از تو در توصیفت در می مانم، برای توصیف چون تویی به جز متوسل شدن به سه حرف "ع" ، "ش" ، "ق" چاره ای ندارم به راستی که تو را با هیچ واژه دیگری نمیتوان بیان کرد پس مینویسم "آرشیدا"،بخوانید "عشق" 28 تیر 95 آخرین روز تیر ماه،31 تیر،به همراه آرشیدا به خانه بازی و اندیشه رفتیم که از شانس دخترکمون همین که رسیدیم در حال تعطیل شدن بود. و ما هم به جاش به پارک رفتیم 4 مرداد،دخترکی که این روزه...
1 شهريور 1395
2472 12 12 ادامه مطلب