فرشته ای به نام آرشیدا

لحظات ناب کودکی آرشیدا

دختر داریم قــــند و عســـــــل...

  محرم امسال اولین سالی بود که از نزدیک تعزیه میدیدی...هر چند سال های قبل هم با سینه زنی و زنجیر زنی و امثال این مراسمات آشنا شده بودی ولی تعزیه رو نه...چندین سال هست که 10 روز اول محرم در پارک سر کوچمون تعزیه هست و هر روز تعزیه خاص همون روز رو اجرا میکنن از چندین روز قبل از شروع محرم وسایل ها و پرچم ها و خیمه هاشون رو تو پارک دایر میکنن...امسال با دیدن خیمه ها چندین بار ازمون راجع بهش توضیح خواستی و هر روز میپرسیدی که پس کی میان برای اجرای تعزیه؟  عصر عاشورا به خونمون اومدی و ازم خواستی که به تعزیه بریم... اولش با دیدن جنگ و سر و صدای تعزیه کمی ترسیدی...(برات توضیح دادم که این ها همش نمایش هست و این آدم ها مثلا خودشون رو ...
20 دی 1396

از فرمایشات "خـــــــــــانـــــــــــوم"

  شهریور 96-بندر گناوه   دخترعموم به خونمون اومده....خودمونی هست و باهاش تعارف نداریم...وقت خداحافظی میرسه هیچ کدوممون برای بدرقه اش نمیریم... آرشیدا هم که شاهد ماجراست با دیدن این صحنه رو به ما میگه که وای کسی نرفت تا خودم برم و با صدایی بلندتر...برای این که به حیاط و گوش مهمان برسه میگه که ایناها من اومدم  و برای بدرقه راهی میشه   چند بار پشت سر هم به گوشی مامان زنگ میزنه و پاسخی نمیگیره...در حالی که کاملا  از این عدم پاسخ عصبی شده میگه که: خدا پیرش کنه گوشیشم جواب نمیده     همچنان حاضرجوابه و هیچ حرفی رو بی پاسخ نمیذاره...با یه جلی...
22 مهر 1396

از همه چیز،از همه جا

  در حال بازی با بادکنکت هستیم بهت میگم که بشمار ببین چند بار بادکنک رو بدون این که زمین بخوره هوا میکنم... قبلا تا 20 رو بدون کمک میشمردی...شروع میکنی به شمارش تا وقتی به 20 میرسی. رو 20 میمونی بهت کمک میکنم و میگم 22...21 ادامه رو بدون کمک من شروع به شمارش میکنی 25....24...23 تا 29 و بعد میگی 10و20 بهت میگم 10و 20 نه بگو 30... دوباره ادامه میدی از 31 تا 39 و بعد هم 10و30...  با کمک من 10و30 رو با 40 اصلاح میکنی و شروع به شمارش خانواده 40 میکنی و بازم همون داستان تکرار میشه... و این طور میشه که خودت به تنهایی بدون این که از قبل آموزش دیده باشی رابطه بین هر دسته ده تایی رو پیدا میکنی میفه...
6 شهريور 1396

"واژه شناسی"

این روزها شدیدا در تکاپوی واژه شناسی هستی .کافیه  که یک واژه جدید بشنوی حالا منبعش هر جا میخواد باشه از تلویزیون  و آهنگ های خواننده ها گرفته تا حرف های لابه لای صحبت هامون...خلاصه که منتظری تا کلمه جدیدی بشنوی و پرسیدن هات برای یافتن معناش شروع بشه .     و در امتداد واژه شناسی های تو: تلویزیون روشنه و در حال پخش اخبار با شنیدن حرف های گوینده تلویزیون .... عوامل یعنی چی؟ در حال گوش دادن به آهنگ حامد همایون.... "توان" یعنی چی؟ و در حال پرسیدن از مامان، ک َرَم یعنی چی؟ ...مثل این که در توضیح معنای این واژه مامان اشاره ای به واژه بخشش میکنه...و حالا این بار میپرسی بخشش یعنی چی...
18 تير 1396

دلخوشی ها کم نیست...

  میدونی گاهی وقت ها یه چیزهایی یا یه آدم هایی هستن که حال آدم رو خیلی خوب میکنن این ها هستن که به مرور تبدیل میشن به دلخوشی های دنیاییمون،تبدیل میشن به یه بهونه قشنگ برای بهشت کردن دنیامون...وقتی حال آدم خوب باشه تمام دنیا قشنگ میشه اون وقته که دنیا دست کمی از بهشت نداره. نازنینم، باور داشته باش که پیدا کردن این دلخوشی ها چندان هم سخت نیست فقط کافیه کمی مثبت تر به اطرافمون نگاه کنیم.مطمئنم که اگه مثبت نگاه کنیم هر کدوممون به اندازه کافی این روزنه های امید رو در زندگیمون پیدا میکنیم. خوشبحال اونایی که به این دیدگاه میرسن... و خودشون دنیاشون رو میسازن...روزگارشون رو با شوق و ذوق سپری میکنن....و از ثانیه ثانیه حیاتشون استفاد...
2 تير 1396

در آستانه 4 سالگی

نوروز 96 هم به خوبی و خوشی آغاز و سپری شد.خدا رو شکر که در این 2 هفته تعطیلات به دخترمون حسابی خوش گذشت.امسال هم مثل هر سال نوروز رو به دید و بازدید و گردش های نیم روزی گذروندیم. خانم کوچولومون که حسابی خوش به حالش بود و هر جا که برای عید دیدنی رفت با دست پر و عیدی برگشت این پست هم کوتاه نوشتی از نوروز 96 هست.لازم به ذکر هست که دخترکمون 1 روز رو به همراه مامان و بابا و خاله ها به سیرک رفته بود و کلی هم بهش خوش گذشته بود و یک شب رو هم دست جمعی به دلوار رفتیم.بقیه روزها هم به گردش در همین اطراف شهر سپری شد که حال و هوای نوروزی این گردش ها به انضمام این که امسال بارون هامون بیشتر زمستانی بود و تا آخرین روزهای اسفند هم بارون داشتیم  که حا...
10 ارديبهشت 1396

وقتی آرشیدا "عروس " میشه...

واقعا درسته که میگن دخترا از همون بچگی آرزوی عروس شدن دارند حداقل که در وصف دخترک ما صادق هست...23 اسفند ماه عروسی پسر خاله مامان بود آرشیدا هم از چند مدت قبل میگفت که دلش میخواد لباس عروس بپوشه و ساق دوش عروس بشه.تا این که با تهیه لباس عروس برای آرشیدا درصدد تحقق یکی از آرزوهای دختری براومدیم ...از اونجایی که عروس شدن دردسرهای خاص خودش رو داره و برای این که آرزوی دخترمون به صورت  تمام و کمال براورده بشه عصر همون روز دختری به منظور خوشگل سازی موهاش راهی آرایشگاه و به دنبال اون آتلیه  شد. ...دخترمون هم که حسابی خوشحال و هیجان زده بود با پوشیدن لباس عروسش حسابی جوگیر شده بود تا حدی که درخواست این رو داشت که چرا بابا ماشینشون رو مثل ...
19 فروردين 1396

آخرین های نود و پنجی...

از خصوصیات بارز تو کنجکاو بودنته،این رو بارها گفتم بازم میگم که نگاه تیزبینی داری به طوری که هیچ چیزی از تیررس نگاهت در امان نیست و همیشه حجم زیادی سوال برای پرسیدن داری سوالاتی که تا پاسخ کامل و درست رو نگیری قانع نمیشی.گاهی اوقات یه سوال رو چندین بار میپرسی تو میپرسی ما جواب میدیم و هنوز پاسخمون تموم نشده دوباره سوال رو از اول میپرسی خلاصه که میفتیم تو یه سیکل پرسش و پاسخ... سوال از تو...و بارها و بارها پاسخ از ما...یکی از همین روزها با هم در حال بازی بودیم یادم نمیاد چه  سوالی ازم پرسیدی و چه پاسخی بهت دادم فقط یادمه مثل همیشه سوال رو چندین بار پرسیدی طوری که از تکرار چندباره سوالت خسته شدم و  بهت گفتم که مگه حافظه ماهی داری!.....
26 اسفند 1395

دختر یعنی...عشقی ابدی

به راستی که وجود دخترها پر از عشقه...دنیای پاک و زلال درونشون که با این حس و حال زیباتر و دوست داشتنی تر هم میشه و از همون بچگی میشه به این حس و حال درونشون پی برد...و گویی که خلق شده اند فقط برای مهر ورزیدن،عاشقی کردن و محبت نمودن...که در هر مرحله از زندگیشون این مهر و عشق رو با عناوین مختلف به نزدیکانشون هدیه میدهند اول در قالب دختر بعد همسر و در نهایت مادر این حس و حال رو به خوبی میشه این روزها در رفتارات دید و حس کرد...تویی که این روزها شدی دلسوز همه ما و وجودت پر از مهر و عشقی هست که بی حد و مرز به همه ما داری...این مهربونی به حدی هست که گاه با شنیدن و دیدن بعضی از مسائل خیلی زود دلگیر میشی و گاه اشک هات به دنبال اون سرازیر میشه....
23 بهمن 1395

دنیای کودکانه های تو...

هر کس دنیای منحصر به فرد خودش رو داره تو هم از این قضیه مستثنی نیستی و دنیای کودکانه های خاص خودت رو داری...از همون اول تقلید از ما و انجام کارهای بزرگتر از سنت رو به کارهای مناسب با سن خودت ترجیح میدادی...مثل این روزها که خواهری چشم هاش رو لیزر کرده و حالا تو با هر بار قطره انداختن اون میخوای که در چشمت قطره بندازی یا این که مثل اون میگی که چشم هات رو لیزر کردی،مراقب باشید دستتون به چشم هام نخوره که لیزر کردم و این که چراغ ها رو خاموش کنید چشم هام رو اذیت میکنه، لیزر کردم....یا زمانی که عمه ام  با ماسکی بر روی صورتش به خونمون میاد و تو وقتی میبینی که ماسک نداری که مثل اون بزنی از شدت ناراحتی این که نمیتونی مقابله به مثل کنی ...
6 دی 1395