فرشته ای به نام آرشیدا

لحظات ناب کودکی آرشیدا

مشهد_شهریور95

نازگلکم سلام چند روز قبل از رفتنمون به سفر از اداره با مامان تماس گرفتند که باید برای انجام یک دوره آموزشی چند روزه که در مشهد برگزار میشه به مشهد بره و این طوری شد که در حالی که فقط یه هفته از سفر برگشته بودیم بار دیگر و این بار به همراه مامان و بابا روز پنج شنبه 25 شهریور به مشهد رفتید . سفرتون این بار هوایی بود و برای تو جذابیت های خاص خودش رو داشت هر چند قبلا هم سوار هواپیما شده بودی ولی چون خیلی کوچیک بودی به یاد نداشتی بابا میگه که در کل مدت زمانی که در هواپیما بودید مدام ازش سوالات جورواجور در رابطه با هواپیما میپرسیدی. در طول چند روزی که در مشهد بودید مامان از صبح تا عصر رو در کلاس بود و تو این ساعات رو با بابا میگذروندی خوشب...
14 مهر 1395

سفرنوشت_قسمت پایانی

زنجان-رختشویخانه از اینجا به بعد شامل مسیر برگشت سفرمون میشه.از اونجایی که از شمال کشور مسافت زیادی هست.مسیر برگشت رو به سه قسمت تقسیم کردیم.روز اول بعد از گذشتن از جاده اسالم-خلخال به سمت زنجان حرکت کردیم و نزدیک های غروب به زنجان رسیدیم.این مسیر تقریبا 7 ساعتی راه بود و شب رو اون قدر خسته بودی که بعد از حمام خیلی زود خواب رفتی. فردا صبح به قصد خرید به بازار زنجان رفتیم.اول به موزه مردان نمکی و بعد هم به بازار ،و پس از خرید به دیدن از موزه دیگری و بخش رختشویخانه اون رفتیم. حیاط رختشویخانه...و باز هم عکس های درخواستی شما  و داخل موزه ریختشویخانه... ...
12 مهر 1395

سفرنوشت_شمال

پنج شنبه صبح از همدان به سمت فومن حرکت کردیم.ظهر برای ناهار در قزوین توقف کردیم و عصر به فومن رسیدیم.از همون شب بارندگی شمال شروع شد و تمام سه روزی که در شمال بودیم بارون میومد.دو شب رو در فومن و یک شب رو در آستارا موندیم. فردا صبح از فومن به ماسوله رفتیم.اینجا هم ماسوله هست،ماسوله ای که بارش بارون  و به دنبال اون وجود ابرهای مه آلود زیبایی اش رو دوچندان کرده بود عکس درخواستی خانوم کوچولوی ما ....کلا چند روزی که سفر بودیم مدام این درخواست رو ازش میشنیدم و عسلکم در میان عروسک ها ظهر بخاطر بارش بارون مجبور شدیم به فومن برگردیم و بعد از خوردن ناهار...
10 مهر 1395

سفرنوشت_همدان

یکشنبه بعد از ظهر بعد از خوردن ناهار از خرم آباد راهی همدان شدیم و تا چهارشنبه رو در همدان بودیم.مسیر این دو شهر تقریبا 3 ساعتی راه بود.در بین راه چند دقیقه ای رو در کنار دریاچه گامسیاب توقف کردیم.گامسیاب یه دریاچه پر آب با آبی بسیار خنک بود   عصر به همدان رسیدیم.فردا صبح اول از همه به آرامگاه باباطاهر رفتیم. باباطاهر و بعد از باباطاهر هم به هگمتانه رفتیم.همگتانه ای که روزگاری محل  زندگی مردم بوده و اکنون فقط بخش کوچکی از اون در زیر خاک یافت شده.. بخش کوچک باقی مانده از هگمتانه.. و عسلکی که دیگه خسته شده هگمتانه-کلیسای گریگوری است...
31 شهريور 1395

سفرنوشت_خرم آباد

عشق کوچولوی قشنگم،سلام 6 شهریور به همراه مامان و بابات و  خواهرام راهی سفر شدیم.شما از چندین روز قبلش که شنیده بودی که میخوایم به مسافرت بریم هیجان زده بودی و مدام از سفر حرف میزدی. روز قبل از سفر هم خودت به تنهایی و به سلیقه خودت لباس هات رو برای سفر جمع کردی و علاوه بر لباس هات یه توپ سبز،یکی از عروسک هات و یار همیشه همراه این روزهات گلناز رو کنار وسایلت گذاشته بودی تا مبادا فراموششون کنی.در طول مسافرت خسته کننده ترین چیز برای تو ساعاتی بود که در جاده میگذشت مخصوصا که مسافت سفر طولانی بود و این مسئله باعث بهونه گرفتن تو میشد.روز اول صبح که حرکت کردیم حدودای 1 ظهر بود که به اهواز رسیدیم و پس از خوردن ناهار دوباره حرکت کردیم تا این ...
25 شهريور 1395

جمیله

چند مدتی بود که به پیشنهاد بابا قرار بود یه آخر هفته رو به جمیله بریم تا این که بالاخره روز پنج شنبه 22 بهمن به همراه مامان ،بابا ،آقا جون،خواهرم،مامانم و آرشیدا به سمت جمیله حرکت کردیم.جمیله یه روستا خیلی کوچیک بدور از دغدغه های شهری هست.جایی که هیچ خبری از زندگی شهری نیست دریغ از  یک سوپرمارکت و یا حتی نانوایی و تنها امکاناتشون یک مدرسه ،که فقط پایه ابتدایی رو شامل میشه و یک بهیاری هست.روستایی که بخاطر جاده کوهستانیش عبور و مرور کمی در آن صورت میگیره و خلاصه یک روستای کاملا بکر هست. جایی که همه جای اون میتونی گاوها و گله های حیوانات رو دید و این درست همون چیزهای هست که مورد علاقه دخترک خونمون هست خصوصا دارا بودن رودخونه زیباش از ویژگ...
22 اسفند 1394
4181 11 12 ادامه مطلب

34 ماهگی خانوم کوچولو

  این روزها بودنت بهترین دلخوشی دنیاست....تو که باشی لحظاتم شادتر است   تو که باشی هیچ غم و غصه و دلهره ای تو دنیام جایی نداره.... تو که باشی پر از دلخوشیم....با تو متوجه گذر زمان نمیشم...... با تو که باشم درست همسنت میشم....با تو پر میشوم از لحظه های شاد و زیبای کودکانه غرق میشوم در لحظات زیبای کودکانه ات....پا به پایت بدون ترس کودکی میکنم لحظای با تو بودن رو دوست دارم....و در یک کلام خوشحالم از بودنت 34 ماهه که عاشقتم ،عاشق تو و تمامی لحظه های با تو بودنم 34 ماهگیت مبارک عشق کوچکم حضورت جسم نمیخواهد       &...
11 اسفند 1394

بهاری در زمستان

فصل زمستان همه رو به یاد سرما و برف و باران می اندازد و معمولا همه زمستان رو سفیدپوش میدونند اما جایی که ما زندگی میکنیم چون جزء مناطق گرمسیر هست این مسئله صدق نمیکنه و زمستان ها معمولا سبزپوش هست و میزان سرسبزیش هم وابسته به باران های پاییزی دارد.امسال زمستان خیلی قشنگی رو  داریم تجربه میکنیم زمستانی که رنگ و بوی بهاری داره این روزها هرجا میریم تا چشم کار میکنه زمین ها سبزرنگ و زیباست و از آنجایی که این سرسبزی دوام زیادی نداره و معمولا پس از پایان ایام نوروز خیلی زود همه جا خشک میشه و به دنبال آن گرمای طاقت فرسا فرا میرسه به همین دلیل مگه میشه از این زمستان زیبا با هوای دلنشینش استفاده نکرد.این زمستان اغلب آخرهفته ها رو بیرون بودیم آ...
26 بهمن 1394
4617 10 12 ادامه مطلب

مارگون و یاسوج

سلام عسلکم دوباره برای نوشتن ادامه سفرنامه اومدم.عصر دوشنبه بعد از چله گاه به سمت آبشار مارگون رفتیم حدود 45 دقیقه ای رو در راه بودیم مارگون بسیار زیبا بود زیبایش غیرقابل وصف هست از نظر من زیباترین جایی بود که در این چند روز سفر دیدم برای رسیدن به آبشار باید مسافت زیادی رو طی میکردیم و راه عبور برای ماشین نبود کل طول مسیر پله بود شما هم که ماشاا.. اصلا از بالا رفتن پله ها خسته نمیشدی و هر وقت میخواستیم که بغلت کنیم اجازه نمیدادی و دوست داشتی که خودت راه بری .آبشار خیلی خیلی شلوغ بود و آب خیلی سردی هم داشت شما هم مدام در حال نق زدن بودی و میخواستی بری توی آب و آب بازی کنی ولی از اونجایی که آب آبشار خیلی سرد بود ...
26 شهريور 1394
2516 27 30 ادامه مطلب

خوشا شیراز و وصف بی مثالش

 18مرداد ماه بود که به همراه مامان و بابام و خواهرام راهی شمال و اصفهان شدیم اول قرار بود که در این سفر آرشیدا و مامان و باباش هم همراهمون باشند ولی بنا به دلایلی امکان پذیر نشد و ما بدون اونها راهی این سفر شدیم در تمام مدتی که سفر بودیم خانم خانما وقتی تماس میگرفت سفارش میکرد که سوغاتی رو فراموش نکنیم و مخصوصا تاکید اصلیش این بود که دو تا کفش صورتی براش سوغاتی بیاریم  تازه از ما خواست که بعد خرید ازش عکس بگیریم و برای گوشی باباش بفرستیم و ما هم وقتی دیدیم که اگه اطاعت امر نکنیم و از اونجایی که شناخت کافی در توانایی های آرشیدا برای گله گذاری داشتیم با دست پر و با کلی سوغاتی شامل(یک لباس و شلوار،...
16 شهريور 1394
2074 15 21 ادامه مطلب