فرشته ای به نام آرشیدا

لحظات ناب کودکی آرشیدا

دختر داریم قــــند و عســـــــل...

1396/10/20 12:55
نویسنده : عمه فروغ
57 بازدید
اشتراک گذاری

 

محرم امسال اولین سالی بود که از نزدیک تعزیه میدیدی...هر چند سال های قبل هم با سینه زنی و زنجیر زنی و امثال این مراسمات آشنا شده بودی ولی تعزیه رو نه...چندین سال هست که 10 روز اول محرم در پارک سر کوچمون تعزیه هست و هر روز تعزیه خاص همون روز رو اجرا میکنن از چندین روز قبل از شروع محرم وسایل ها و پرچم ها و خیمه هاشون رو تو پارک دایر میکنن...امسال با دیدن خیمه ها چندین بار ازمون راجع بهش توضیح خواستی و هر روز میپرسیدی که پس کی میان برای اجرای تعزیه؟ 

عصر عاشورا به خونمون اومدی و ازم خواستی که به تعزیه بریم... اولش با دیدن جنگ و سر و صدای تعزیه کمی ترسیدی...(برات توضیح دادم که این ها همش نمایش هست و این آدم ها مثلا خودشون رو به مردن زدن)...

بعد برگشتن به خونه هم هر چی رو که دیده بودی با هیجان برای بقیه تعریف کردی...تا چند روزی تمام حرفت شده بود در مورد همین تعزیه تا جایی که یه روز صبح که از خواب بیدار شدی گفتی که داشتی خواب شمر رو میدیدی...تا جایی که چند وقتی رو مدام با هم در حال اجرای نمایش بودیم یا به قول خودت شمربازی...

چند روزی از ماجراها گذشته بود یه غروب با هم به مغازه لوازم آرایش و بهداشتی رفتیم...وقت خارج شدن از مغازه با اشاره به بالای قفسه  لوازم بهم گفتی:ببین عمه اینم مثل امام حسین شده،بالا رو نگاه کردم دیدم بله منظورت از این صورت هاست که فقط سر و گردن دارن و بهشون مو مصنوعی وصل میکننخندونک... من عاشق این شبیه سازی هاتم خدایی خیلی خوب شباهت ها رو پیدا میکنیخنده

 

و گذشت و گذشت و گذشت تا به انتهای صفر رسیدیم...

شب قبل از اربعینه و داریم در مورد همسایمون که قراره به مناسبت  اربعین آش نذری بپزن حرف میزنیم...

 و وقتی میشنوی که آش رو برای امام حسین میپزن...

میگی که:امام حسین که مرد...حتما برای شمر میپزنسکوت

 

 

از اول مهر ماه به تصمیم مامان و بابا مهد ثبت نام شدی...از اول هم قرار نبود تمام روزهای هفته به مهد بری فقط چند روز در هفته تا هم با محیط مهد آشنا بشی و پیش زمینه ای برای سال بعدت باشه و هم این وسط یه چیزهایی یاد بگیری...
روز اول مهر جشن داشتید...مامان مدرسه بود و به همراه بابا و من به مهد رفتیم...روز اول بعد اتمام جشن به کلاس رفتین و کتاب هاتون رو تحویل گرفتین...

 

 

عکاس هم داشتید اینجا هم همگی برای گرفتن عکس جمع شده بودین...

 

 

 

 


پروژه مهد رفتنت زیاد خوب پیش نرفت اصلا هماهنگی نمیکردی و راضی نمیشدی تنهایی تو مهد بمونی.2 جلسه اول پشت در کلاس نشستیم ولی حاضر به جدایی از من نبودی و تنهایی داخل کلاس نمیرفتی.از جلسه سوم با اجازه مربیت با هم در کلاس شرکت کردیم .چند جلسه ای بدین صورت گذشت تا وقتی من هم داخل کلاس بودم همه چیز خوب بود ولی اجازه هم نمیدادی تا حداقل بیرون از کلاس بشینمکچل...

اینجا هم دومین جلسه مهد هست...بچه ها که از کلاس بیرون میومدن ،تو رو به بازی کردن باهاشون تشویق میکردم تا کم کم محیط برات عادی تر بشه...

 

 

 

 


بعد مهد رفتیم و کتاب هات رو سیمی کردیم و بعد با کمک خودت یکی یکی وسایلت رو برچسب زدیم و اسمت رو بر روشون نوشتیم...

 


و کتاب های مهدت...

 

و روزهای دیگه...

 

 

 

 


 17 مهر،این ماسک رو  مربیت به مناسبت روز جهانی کودک بهتون داد...

 

 


مهد رفتنت به صورت تفننی هست هر وقت خودت بخوای میری و روزهایی هم که نخوای بهونه ای برای نرفتن پیدا میکنی...یه روز صبح به خونمون میای که مثلا به مهد ببرمت...وقتی ازت میپرسم بریم مهد میگی که:نههه! تو به کار و زندگی و بدبختی خودت برسخنده ...خودت که میگی مهد رو دوست نداری و دلت میخواد به جای مهد به مدرسه بری...
کلاس مهدتون یه کانال داره که مربیتون فعالیت های روز بچه ها رو داخلش قرار میده از همین کانال تا حالا چندین شعری رو که در کلاس به بچه ها آموزش دادن ، حفظ کردی...خودت که میگی وقتی کانال هست برم سر کلاس چی کار کنم از همین جا شعرها رو یاد میگیرم

از بس دیر به دیر به مهد میری کتاب های مهدت رو گرفتیم و اونها رو تو خونه حل میکنی.

 

 

هم کلاسی هاآرام:آرشیدا-النا(النایی که از همه بیشتر دوسش داری)-عسل -آیسان -ماهان

 

 

 

 

8 آبان،در حال نگاه کردن به برنامه نقاشی نقاشی شبکه پویا هستی که تصمیم میگیری که تو هم نقاشیت رو براشون ارسال کنی... ازم میخوای که برای صَدُسیمانخندونک نقاشیت رو بفرستم...نقاشی رو همون روز فرستادم...حالا مدام سراغ نقاشیت رو میگیری که چرا تا حالا تلویزیون نشون ندادهخطا....سیستم پیامکیشون پاسخ نداد نقاشیت رو از طریق سایتشون فرستادم ... اینم نقاشی ارسال شده ات که به گفته خودت نقاشی خانواده رو کشیدیآرام

 

 

و دورهمی،عاشق این جور دورهمی ها هستی استارتش هم از روزی شروع شد که از سال قبل 2 3 نفری با هم فالوده خوردیم احتمالا خیلی اون روز بهت خوش گذشته که این طور توی ذهنت موندنی شده  از اون روز به بعد مدام  میخوای که فالوده بخریم و دورهمی بخوریم...اینم یکی از همین دورهمی هاست به صرف فالوده...

 

 

4 آذر...پیش به سوی مهد

 

 

 

بعد از مهد با خواهرم به بازار رفتی...کیفت رو  بدون این که متوجه بشی داخل یکی از مغازه ها جا گذاشته بودی...هر چند کیف رو عصر همون روز  پیدا کردیم و ماجرا ختم به خیر شد...

 وقتی بابا قضیه رو میشنوه بهت میگه خوب کیفت رو داخل ماشین عمه میذاشتی و میرفتی...

اما تو نه تنها حرف بابا رو قبول نمیکنی بلکه دلیل قانع کننده هم برای کارت میاریچشمک...در جوابش میگی که:کیف رو میذاشتم داخل ماشینتعجباگه یه وقت دزد میومد و بخاطر این که ببینه داخل کیفم چی هست شیشه ماشین رو میشکوند چی؟!!خندونک

 

 

 

15 آذر ماه کنسرت حامد همایون بود از چند روز قبلش که بهت گفته بودم مدام میپرسیدی که دستم تو دست یاره میخواد بیاد؟ (آخه تو حامد همایون رو با  این آهنگ میشناسی ) ...تمایل زیادی برای حضور داخل کنسرت نشون دادی شب قبل از کنسرت هم آهنگ هاش رو از گوشیم گذاشته بودی و هم صدا باهاش تمرین میکردی برای روز کنسرتچشمک

بالاخره روز کنسرت هم رسید اما شمایی که تا واپسین لحظه های قبل کنسرت خواب بودی زیاد حال و حوصله نداشتی...با شروع کنسرت و شور و شوق توی سالن به وجد اومدی پا به پای مردم و حامد همایون  شعر مردم شهر رو خوندی و دست زدی ولی بعدش خسته شدی و شروع به نق زدن کردی...

 

 

و اوج بی حوصلگیخواب آلود...

 

 

و اختتامیه پاییز...شب یلدا،امسال هم مثل هر سال یه دورهمی خونه عزیز و یه دورهمی هم خونه ما داشتینآرام

چنین مراسمات و دورهمی هایی که میشه مدیریت دخترمون هم شروع میشه میخواد که همه چیز تحت کنترل خودش باشه ،واسه هر چیز و هر کاری باید نظر بده و ما هم باید تحت فرمان خانم باشیم خندونک....

آخر شب میشه و وقت گرفتن عکس های یادگاری...به خواسته ایشون باید مامان و بابام عکس یادگاری بگیرن و قبل از گرفتن عکس میخواد که حتما صمیمانه عکس بگیرنخنده...رو به آقاجونش:آقا جون دست کن دور گردن زنت دیگه لوس بازی هم در نیارتعجبچشمک

 

 

و معرفی میکنم دوست این روزهای دخترکمون  رو جوجی جیکو!!

اسمش جوجی هست فامیلش جیکوخندونک

دخترمون به شدت هم ازش مراقبت میکنه و هر وقت بیرون میره نگران خورد و خوراکه خانم مرغشهمحبت

 

 

 

 

  • تیکه کلام این روزهای دخترکمون: ای دل حافظزبان (ای دل غافل)

 

  • حواسش همیشه به همه چیز هست...شب هست،با یه ساندویچ پیشم میاد و وقتی متوجه میشه که تو خونه تنهام ازم میخواد که اول من برم داخل و خیلی هم تاکید داره که چفت درم بزنم...بعد از انجام فرامینش وقتی مطمئن میشه اون وقته که صدای پاهاش رو میشنوم که میرهبغلمحبت

 

  • چند روزی رو بدجور سرماخورده بود طوری که شب ها از شدت گلودرد نمیتونست بخوابه...بابا میگه شب ها تا صبح چندین بار بیدار میشد و ازمون مبپرسید یعنی من دوباره خوب میشم؟خطا....یه شب که تا صبح نتونسته بخوابه و وقتی بعد از پرسبدن دوباره سوالش بابا تایید میکنه دوباره خوب میشه،میگه که:  فک کنم تو مثل بابای دنی بهم دروغ میگی من دیگه خوب نمیشم​​​ (منظورش همون دنی بچه های آلپه که پاهاش شکسته بود و دیگه خوب نمیشد)

 

 

پسندها (9)
نظرات (2) ارسال نظر
اتی مامان
21 دی 96 19:50
سلام فروغ جون.خوبی؟هزار ماشاءالله به نفس عمه شبوسچه بزرگ و خانم شده عسل خانمبغلخیلی دلم براتون تنگ شده بودمحبت
عمه فروغ
پاسخ
سلام دوست گلممحبتبغلنمیدونی چقدر خوشحال شدم از دیدن کامنتتونمحبتما هم خوبیم شکر شما خوب باشین انشاالله...گل پسرا خوبن؟ ماشالله به جونت عزیزمآرامبوس ما هم خیلی خیلی دلتنگونیم کاش دوباره مینوشتی​دغمگین​​​
مامانی ساره
26 دی 96 16:26
سلام عزیزم خوبی؟ خیلی وقت بود که نرسیده بودم بهتون سر بزنم چقدر دلم تنگ شده بود براتون خانومی گل ما هم چقدر بزرگ شده از طرف من حتما ببوسش. راستی به ما هم سر بزن منتظریممحبت
عمه فروغ
پاسخ
سلام به روی ماهتونمحبت ممنونم از لطفتونبغلبه روی چشم شما هم ببوسید ساره گل رومحبت